امشبو تو عروسی یه دخترخانوم که میشه فامیل یکی از رفیقام به خوشی تمام گذروندم. رفیقم منو دعوت کرد منم پذیرفتم و رفتیم به خونه باغ محل مهمانی چون هوا خیلی سرد بود مراسم رو توی تالار سربسته ی خانه باغ برگزار کردن...

از اول مراسم تا آخرش من و رفیقم رقصیدیم...خیلی حال داد... جاتون خالی...

میخوام یه ماجرا براتون بگم یه کم بخندین ...

آقا من یه روز تو خیابان با همین رفیق نازنین در حال پرسه زدن بودم که یهو چشمم افتاد یه دختر خانوم ناز منم از سر بیکاری ( اهل این سبک ایجاد ارتباط نیستم و اون روز نمیدونم چه جوری زبونم باز شده بود به متلک پرونی ) یه متلک پروندم به این خانوم دیدم رفیقم میخنده چند قدم رفتیم جلوتر که همین دختر خانوم ناز در یه طلافروشی وایساد و داشت به طلاهای داخل ویترین نیگاه میکرد منم دوباره یه متلک دیگه پروندم اینجوری گفتم : بلا ملا واست بخرم طلا ملا ... دیدم باز رفیقم میخنده و هیچ نمیگه آقا ما رفتیم و بعد از نیم ساعت دوباره همین دختر رو دیدیم که من گفتم اِ اِ اِ اِ این همون دخترس که بهش متلک زدیم ها !!! رفیقم گفت متلک زدی ... نگو زدیم ، چرا جمع میبندی ؟

منم گفتم واسه چی ؟؟؟ گفتم آخه این دختر ( عمه ،خاله ،دایی ،عمو ... یکی از اینا ) جان من هستش وای من هاج و واج مونده بودم که چی بگم دختره میشد فامیل درجه یک همین رفیقم ...یه دفعه ای رفیقم زد زیر خنده و گفت بیا بریم تا یه چی دیگه بهش نگفتی ... منم خندیدم و گفتم رفیق معذذذذذذذرررررررت

آره بعد امشب بهم گفت راستی متلک به کسی نزنی ها ( به حالت خنده ) منم گفتم باشه...

بعد خودش گفت نه اینجوری نمیشه اول مراسم همه ی دخترای فامیلمو بهت معرفی میکنم بجز دختر فلان من ... که اونم میشناسی دیگه ؟ گفتم کی رو من میشناسم ؟! گفت همون که تو خیابان بهش متلک ... منم گفتم آهاااا باشه باشه زبان