مهمان داشتیم خانواده ی یکی از اقوامم که پسر کوچیکشون تازه عروسی کرده یه خورده رفتم تو فکر شایدم کلی حسرت خوردم این پسر نازنین کوچولو رو من بغلش میکردم و میبوسیدمش حالا واسه خودش آقایی شده و ازدواج کرده و دستاش تو دستای خانومش اومدن مهمانی خونه ی ما ... واقعا بعد از 26 سال الان تو این برهه از زمان احساس تنهایی بدی میکنم ... یکی باشه که مونس و همدمت باشه و تو رو از ته ته دلش بخواد و دوستت داشته باشه ...

وقتی که خداحافظی کردن و رفتن هنوز ماشینم رو نبرده بودم تو پارکینگ یه استارت زدم و رفتم تو خیابونا ... سر راه یه پسر حدودا 20 ساله رو سوار کردم وقتی سوار شد گفت آخیش داداش منو دربست ببر دم خونمون خندیدم گفتم من که خونه ی شما رو بلد نیستم گفت برو بهت میگم ... با ذوق و شوق در و دیوار شهر رو نیگاه میکرد انگار 20 سال بود که دور از خونه بود ... گفت دو ماهه که برنگشتم خونه سزبازم تو مرز بانه( آذرباییجانغربی ) میگفت سر نون خشک دعواس آب آشامیدنی به اندازه ی کافی نداریم حمام نداریم و ...

چند دقیق بعد دیدم یه پسر تلو تلو میخوره میشناختمش قبلنا تو کوچمون مستاجر بودن سوارش کردم گفت کرایه ندارم آب شنگولی زیاد خوردم حالم خوب نیس ... بچهه متولد 77 یا 78 بود هنوز پشت لبش سبز نشده بود بچه ی طلاق بود ... گفتم دردت دوا میشه با نوشیدن گفت نه ولی لحظه ای بیخال میشم و غمو از خودم دور میکنم گفتم نکن خوب نیس . تا دم خونشون رسوندمش گفت وایسا از بابام پول بگیرم گفتم سرت سلامت اگه دوباره خوردی یه پیک به سلامتی جوونا بزن ( نمیخوام بگین که کار بدی کردی که اینو بهش گفتی ولی گفتم دیگه )

چند صد متر بعد یه معتاد رو دیدم که سرنگی به دستش بود و داشت به سمت پارکی میرفت که تزریق کنه و بره تو عالم هپروتش متاسفانه اینم میشناختم از ورزشکارای قوی بدن شهر بود یه زمانی اما حالا ...

یه دوچرخه سوار که یه ضبط بسته بود روی دوچرخش و آهنگ گذاشته بود و دستاشو از فرمون دوچرخه ول کرده بود و با سرعت میرفت ... به چی فکر میکرد تو دلش چی بود خدا میدونه ...

یه پسر جوون که داشت ماشینشو با عشق تمام لنگ میکشید و برق مینداخت...

چندتا جوون دیگه که روی یه صندلی نشسته بودن و سیگاراشون دود میکردن چند باری که از کنارشون رد شدم همشون سیگاراشون روشن بود انگار هیچ بحثی نداشتن خسته شدن از بس که حرفای تکراری غم و اندوه نداری و بیکاری رو واسه هم تعریف کردن این جوونای شهر ...

یه پسر که همسن وسال خودم بنظر میرسید یه پاشو از زمین بلند کرده بود و داشت تو پیاده رو خط خط بازی میکرد ولی بدون هیچ خانه و هیچ سنگی که باید به مقصد برساند ...

منم یه دستم به فرمون ماشین و یه آهنگ قشنگ فروغی که هر از گاهی از آیینه بغل خطوط مقطع سفید وسط جاده رو که تک تکشونو دارم جا میذارم نیگاه میکنم دیدن این خطوط از آیینه بغل که ردشون میکنم اونم توی شب یه حس آرامی بهم میده ...

یاد حرفای آبجیام میفتم که همیشه میگفتن مادری نگران میشه زود برگرد ...

برگشتم خونه که مادری هم نگران نشود که این وقت شب بیرون بودن خطرناکه ...