این ماه روزهای سختی دارم و شبهایم سخت تر از روزها . شبهایی که تنهای تنها هستم . تو ایام امتحانات هستم و یه سری مشکلات سینوسی دارم میگم سینوسی چون مثل یه موج سینوسیه بعضی وقتها خیلی اوج میگیره ( البته در نیم سیکل منفی ) و بعد از یه مدت به صفر میرسه و یه مدت عادی و دوباره .....

 کنار بخاری نشسته ام و از گرمای آن لذت می برم ناگهان به یاد اسماعیل مرد مسن و بی خانمان میافتم اسماعیلی که تمام زندگیش در یک بقچه خلاصه شده ،  از هر کسی کمک را قبول نمی کند جز معدود افرادی که همیشه کمکش میکنند . در این شبهای سرد زمستان اسماعیل ها چگونه شبهای سرد را به صبح می رسانند ؟؟؟؟

این تیتر رو واسه خودم نوشتم ( چون توی یه شرایط ناجور و سختی هستم ولی یه امید کوچیکی دارم و دلخوشم به این جمله ی :  این نیز بگذرد ) اما برای اسماعیل چه بنویسم ؟؟؟ اسماعیلی که سالهاست همینطوری زندگی کرده و احتمالا همینطوری هم ادامه داره .

پی نوشت : کنار بخاری نشسته بودم و داشتم اندیشه اسلامی میخوندم و آهنگ  گوش میدادم که به یاد اسماعیل( معروف به اسماعیل بی کس ) افتادم .