چند روزه که دلم تنگ شده . واسه هم کلاسی های دانشگاه , واسه شیطنتهای گاه و بیگاه . یاد دکتر ز بخیر خیلی بد خط بود ولی خیلی خوش قلب بود . یه روز سر کلاس بودم که از قضا نمیدونم خورشید از کدوم طرف در آمده بود که من داشتم جزوه می نوشتم . همه بچه ها اعتراض میکردن که استاد یه خورده درشت و خوش خط بنویسید و مخصوصا یکی از دوستان که من همیشه ازش جزوه میگرفتم واسه کپی . ولی از من هیچ صدایی در نیامد چون خیلی راحت خطشو میخوندم و به بچه ها میگفتم که چی نوشته و اونام مینوشتن . وقتی اعتراضا بالا گرفت دکتر ناراحت شد و گفت اگه خط من بده آقا سانیار چطور می تونه بخونه ولی شما نه ؟؟؟ همین هم کلاسی برگشت و به من گفت شما چطوری می تونین خط استاد رو بخونیین ؟؟؟ منم آهسته گفتم که آخه من یه دکترای باستان شناسی تو گرایش خواندن و نوشتن خط میخی دارم و متاسفانه استاد هم شنید . کلی خجالت شدم ولی یه دفعه استاد گفت آی سانیار من چه دلخوش بودم که خواستم پشتم رو با تو گرم کنم !!! خلاصه استادم کلی خندید و گفت تو چه شاگرد زبلی هستی ؟؟؟ آخه توی اون درسم خیلی قوی بودم .

آره دلم واسه اون روزا تنگیده ...