دیروز غروب بود که اولین بارون پاییز امسال نم نم  شروع شد خیلی ذوق زده شده بودم سریع  لباسامو پوشیدم و قدم زنان از خونه زدم بیرون ، رفتم سوی خیابان اصلی شهر .بعد از چند دقیقه بارون شدت گرفت و منم داشتم بیشتر کیف می کردم آخه از خیس شدن  زیر بارون خیلی لذت می برم هر چند گاهی وقتها سرما رو نوش جان می کنم و بعدش دکتر و آمپول ...

مدت زیادی بود که داشتم قدم می زدم ، حسابی خیس شده بودم.  خیابون کم کم خلوت و خلوت تر می شد ولی من همچنان داشتم به قدم زدنم ادامه می دادم و دلم نمیومد که به خونه برگردم . سکوت  همه جا رو فراگرفته بود تا جایی که فقط صدای قدمهای خودم و ریزش بارون را می شنیدم و دیگر هیچ . ناگهان نگاهی به مبایلم انداختم و متوجه شدم که ساعت 12 شبه و دیگه هیچ کس توی خیابون نمونده دیگه داشتم رو به خونه بر می گشتم که دیدم یه پیرمرد شلغم فروش از روبروم با گاریش داره میاد و داد میزنه : شلغم داغ و تازه دارم دوا و درمون سینه دارم شلغم داغ وتازه دارم دوا و درمون سینه دارم و به منم نگاه می کرد و شاید منتظر بود که برم و یه کاسه شلغم ازش بخرم .داشت از کنارم رد میشد و همچنان نگاش رو به نگاه من گره زده بود ، تا بوی شلغم داغ و تازه اش به مشامم خورد  رفتم جلو و گفتم سلام خالو گیان ( یعنی سلام دایی جون ) یه کاسه شلغم بهمون میدی ؟ پیرمرد ایستاد .  لبخندی زد و گفت گوشم سنگینه شلغم میخوای یا باقله ؟ منم صدامو بلندتر کردم و گفتم : شلغم شلغم . گفت اها باقله میخوای ؟ گفتم نه شلغم شلغممممممم

آخرش با اشاره دستم گفتم شلغم میخوام اونوقت متوجه شد و  یه کاسه شلغم برام گذاشت .شلغم رو خوردم و پولش رو حساب کردم . دوباره راهمو به سوی خونه ادامه دادم .  پیرمرد از من و منم از پیرمرد  دور و دورتر می شدیم در حالی که همچنان داد می زد شلغم داغ وتازه دارم دوا و درمون سینه دارم شلغم داغ وتازه دارم دوا و درمون سینه دارم.  پیش خودم گفتم پیرمرد دیگه برو خونه روزی امروزت تموم شده . الانم که دارم این پست رو تایپ می کنم داره بارون میاد چون صدای تق تق قطره های بارون که به شیشه نورگیرمون میخوره رو می شنوم .