حدود ده روزی هست که اومدم تهران دنبال کار . از بس صبح تا شب بدو بدو کردم که دیگه خسته شدم . همش میرم در شرکتها و یا زنگ میزنم میگم سلام شما نیرو میخواستین ؟؟؟ بله . بفرمایید شما سابقه کار دارین ؟ نه ، ندارم . چق .( این چق صدای قطع شدن گوشی بود ). آخه منشی های بیچاره شرکتها هم خسته شدن از بس که تلفن شرکتشون زنگ میخوره ...

خلاصه چی بگم ، اوضاع خرابه. خرابتر از اونی که من فکرشو میکردم .چند نفری رو میشناسم که دانشجو دکتری هستن. بعضیاشون همه موی سرشون ریخته همشون افسرده ودلمرده از این که عاقبتشون بیکاریه و بدبختی . واقعا دلم واسه اینا هم میسوزه یکیشون رو تو یه مکان زیارتی دیدم که داشت دعا میکرد که کاراش راست وریس بشه .منم واسه ش دعا کردم . البته از قبلم میشناختمش.

بعضی وقتا هم یاد مادرم میفتم . یاد اون لحظه ای که داشت قرآن رو میاورد که از زیرش رد بشم ولی طفلی بغضش داشت میترکید سریع خندیدم و یه خورده مسخره بازی دراوردم که گریه اش نگیره و گریه اش نگرفت . هر چند خودمم با دیدن بغض مادرم داشتم از ته دل گریه میکردم ولی به روی خودم نیاوردم . مادره دیگه و منم یکی یدونه بودم .

بیچاره رفیقام اونا هم توی شهرستان نشستن و دارن حرام شدن جونیشون رو نیگاه میکنن . بعضی وقتا هم زنگ میزنن و از اوضاع میپرسن که چه خبر ؟؟ و منم جواب درست و حسابی واسشون ندارم و میگم پناه بر خدا خدا بزرگه .

خواهرزادم زنگ زد و گفت دایی کجایی ( با عصبانیت ) همش میام خونتون نیستی؟؟ منم میگم اومدم کار پیدا کنم بعدش میگه باشه ولی مواظب خودت باش برگشتی برام چیز بخر ( به همه چی میگه چیز ) منم میگم باشه دایی.

مهربانی را در نگاه ....

یه روز توی یه پارکی بودم که یه دکه ایه ساندویچ میفروخت یه بچه اومد گفت ساندویچ چنده ؟؟؟ فروشنده جواب داد 800 تومنه ولی واسه تو چون کوچولویی 400 تومن.

یه شبی تو شهرستان خودمون نشسته بودم روی یه نیمکت کنار خیابان که رفته بودم تو فکر که یه دفعه متوجه شدم ماشین آب پاش چمنهای شهرداری روبروم ظاهر شد خواستم پاشم و برم که کارگره گفت بشین اینجا رو آب پاشی نمیکنم . راننده که مسن تر بود گفت چی چی رو آب پاشی نمیکنم چمنها خشک میشن . کارگره گفت بی معرفت ریشه ی دل همه جوونای این شهر خشک شدن حالا این جوون رو از اینجا بلند کنم که چمنها خشک نشن ، به جهنم که خشک میشن.بعدش به من رو کرد و گفت نمیخواد داداش همینجا بشین . منم که گفتم بابا بیخیال من میرم شما دعوا نکنین ولی کارگره قبول نکرد و رفتن و اونجا رو آب پاشی نکردن .

خواهر زادم وقتی که مادرم بهش یه شکلات داد ، گفت نمیخوام یا سه تا دونه یا اصلا نمیخوام گفتم دادشی شکلات زیادی میخوری مریض میشی گفت خودم که فقط یکی میخورم دو تای دیگه واسه .....و ..... آخه دارم با اونا بازی میکنم . اونا هم گناه دارن .

..... و مهربانی را در نگاه خیلی ها دیدم .

یه مدت زیادی بود که ننوشته بودم

قصد دارم کاری پیدا کنم و در کنارش ادامه تحصیل بدم چون من باید دکتری رو بگیرم