به لطف یکی از رفقا دارم توی یه پروژه ای کار میکنم.قضیه از این قرار بود که یه شب توی پارکی بودم که داشتم تو خلوت خودم آهنگ گوش میدادم که صدای بچه های رفیقم رو از یه گوشه ی پارک شنیدم منم آهسته رفتم سمتشون و به جمعشون اضافه شدم و از بیکاریم شکایت میکردم که یکی از رفقای مهندس گفت توی بخش اجرا نیرو میخوان منم گفتم مشکلی نیس و از روز بعدش مشغول شدم. این پست رو به این خاطر مینویسم : توی دوران دبیرستان وقتی کارگرای ساختمونی رو با سر وضع خاکی میدیدم خیلی براشون ناراحت میشدم و همیشه به این فکر میکردم که نباید من اینجوری بشم پس باید درس بخونم که تنها راه نجات منه اما حالا وقتی که توی هوای داغ تابستان توی سایت دارم کار میکنم ( اونم با این حقوق کم ) و یه نگاه میندازم به لباسای تنم تازه میفهمم که منم دارم شبیه همون کارگرایی میشم که یه روزی واسشون دل میسوزوندم میگم دل میسوزوندم چون مثلا یه روز خواهرم داشت خونه تعمیر میکرد که یه کارگر اورده بود که یه دیواری رو براش بتراشه تا روی آجر ولی کارگر میگفت که دیوارش خیلی سفته اصلا با این پول به زحمتش نمی ارزه که من آخر سر رفتم و کل خرجی چند روزم رو دادم به کارگره و گفتم راضی باش و اونم تشکر کرد و رفت . ولی خودم این روزاس که دارم معنی پوست سوخته و جوش زده و دستهای زمخت کارگرا رو میفهمم جواب سوالی که همیشه برام مبهم بود چرا اکثر کارگرا چهره هاشون خشنه پوستشون سیاهه لبخندشون تلخه .... آره حالا میفهمم

دارم کل سختیها رو بجان میخرم بلکه یه تجربه مفیدی کسب کنم که از این حالت کارگری در بیام و واسه خودم کسی بشم ( یه مهندس حرفه ای )  که همیشه آرزوشو داشتم ...

تازه دارم دعا میکنم که کاش این کار هم چند ماهی ادامه داشته باشه و زود تمام نشه...