عیدتون با تاخیر مبارک باشه

میخوام درباره این چند روزم بعد سال تحویل یه کوتاه بنویسم ....

دو روزش رو با رفیقای صمیمی رفتیم کوه غروب میرفتیم و آخر شب برمیگشتیم یه شب یه موجود عجیب به سرعت شاید 50 کیلومتر در ساعت از کنارمون رد شد نه شبیه گرگ بود نه سگ نه گربه خلاصه فقط چهار پا داشت ... یکی از بچه ها که صداش بدک نیس واسمون خوند... عاشقه ولی شرایط ازدواج رو نداره ... اون یکی وضعش خوبه ولی عشقش پریده و اینم هنوز ماته ... اون یکی سرکار نسبتا خوبی داره ولی میگه با این وضعیت نمیشه زن گرفت ... منم که ویلان و سرگردان تو کوچه پس کوچه ی ذهن خودمم ...

دو روزشم با خانواده دوباره کوه بودم ولی یه قله بلند رو انتخاب میکردم و نمه نمه میرفتم بالا و آهنگ چارتار باران تویی و یا پاییز و جوونمرگ رستاک رو گوش میکردم ...

یه شبم عروسی دعوت بودیم عروسی دختر هم محله ای که خوش گذشت ... شاید 100 نفر رقاص داشتن از زن و مرد ...

شب چهارشنبه سوری یه همسایه بساط ارگ و ساز و دهل راه انداخته بود تو محله ... بزن و بکوب و برقص ولی من با وجود اینکه تو مراسمشون بودم ولی اصلا خوش نگذشت بهم تو لک بودم اون شب ... بعد مراسم چهارشنبه سوری زنگ زدم یکی از بچه ها که گفتم حالم خوش نیس بیا بریم یه گوشه بحرفیم که گفت خستم نمیتونم منم پیش خودم گفتم  د لامصب هر وقت تو دمق بودی من از یه ساعت اونورتر پا میشدم برمیگشتم پیشت حالا اینجوریه؟؟؟!!! ... زنگ زدم به یکی دیگه از رفیقا که یه سال و نیمه باهم رفیق شدیم ( تو تهران باهم آشنا شدیم همشهریمه ) گفتم داداش دمقم گفت در خدمتم ... چه کنم ؟؟؟ گفتم یه آتیش روبراه کن یه گوشه بشینیم دورش ... گفت تا تو بیای حاضره ... رفتم پیشش آتیش روشن کرده بود و دو تا سنگم گذاشته بود واسه نشستن که تا ساعت 2 شب باهم بودیم و درد دل کردیم ... دمش گرم خودشو چند بار بهم ثابت کرده که رفیقه ... نه واسه این آتیش و اینجور چیزا ...نه ...رفاقتشو مردونه بهم ثابت کرده ... البته منم بی جواب نذاشتمش ...