چند روزه که دلم تنگیده ...

چند روزه که دلم تنگ شده . واسه هم کلاسی های دانشگاه , واسه شیطنتهای گاه و بیگاه . یاد دکتر ز بخیر خیلی بد خط بود ولی خیلی خوش قلب بود . یه روز سر کلاس بودم که از قضا نمیدونم خورشید از کدوم طرف در آمده بود که من داشتم جزوه می نوشتم . همه بچه ها اعتراض میکردن که استاد یه خورده درشت و خوش خط بنویسید و مخصوصا یکی از دوستان که من همیشه ازش جزوه میگرفتم واسه کپی . ولی از من هیچ صدایی در نیامد چون خیلی راحت خطشو میخوندم و به بچه ها میگفتم که چی نوشته و اونام مینوشتن . وقتی اعتراضا بالا گرفت دکتر ناراحت شد و گفت اگه خط من بده آقا سانیار چطور می تونه بخونه ولی شما نه ؟؟؟ همین هم کلاسی برگشت و به من گفت شما چطوری می تونین خط استاد رو بخونیین ؟؟؟ منم آهسته گفتم که آخه من یه دکترای باستان شناسی تو گرایش خواندن و نوشتن خط میخی دارم و متاسفانه استاد هم شنید . کلی خجالت شدم ولی یه دفعه استاد گفت آی سانیار من چه دلخوش بودم که خواستم پشتم رو با تو گرم کنم !!! خلاصه استادم کلی خندید و گفت تو چه شاگرد زبلی هستی ؟؟؟ آخه توی اون درسم خیلی قوی بودم .

آره دلم واسه اون روزا تنگیده ...

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ن.د.ا

من یه وقتایی دلم واسه اون کلاسا تنگ میشه. اما الان اصلا دلم تنگ نیس. چون اخرش خیلی بد تموم شد. امتحان اخریم خیلی حرص خوردم. و از دست یکی دوتا بچه ها اینقد حالم گرفته شد که حتی بعد امتحان صبر نکردم درست حسابی خدافظی کنم. الان با چندتایی شون ارتباط دارم. اما دیگه دلک واسه اون کلاس تنگ نمیشه. دلم میخواد برم ادمای جدید ببینم.

سماء

آخه... این پستت شبیه همون پست من بودآ سانیار...یادته؟[افسوس] تنگیه دلت رو خیلی میفهمم...

آنا

بی خیال...به این فکر کن یه مقطع مهم از زندگیتو با موفقیت گذروندی...ایشالا مقاطع بالاتر..دوستان جدیدتر...خاطرات خوش تر...

anobanini

سلام همشهری چرا جواب سوال قبلیمو ندادی؟ راستی کدوم دانشگاه و تو چه رشته ای تحصیل کردی؟؟[منتظر][کلافه]

ن.د.ا

چرا نشد؟ دوباره بیاو حتما میشه.

آنا

خوب کدو وردار....بروتو تنظیمات کد رو وردار....

منیره

آره دل ما هم تنگیده . در این سرای غربت . برفم داره گوله گوله می باره . تنهایی . بیکسی . کم زبونی . داداش سانیار ما حالش خوبه ؟ کاش که باشه [قلب]

منیره

سانیار من از سما یاد گرفتم به تو هم بگم این کد رو راحت میشه برداشت . برو توی تنظیمات یه جایی نوشته نمایش رمز امنیتی تیک رو ازش حذف کن بعد ثبتش کن . یه وقتایی پرشین بلاگ دیوونه میشه نمیشه . بذار چند ساعت بعد امتحان کن میشه . ما رو هم از شر این کد خلاص کن داداش خیرشو ببینی . میدونم خواهرتو فراموش نمیکنی و میدونم پرشین بلاگ اذیت میکنه . میدونم منو خوندی و نتونستی کامنت بذاری . خودتو ناراحت نکن موهاتو نکش . فدای اون تاب زلفت بشه آجی [قلب]

سماء

آره سانیار دقیقا" همون... من هر روز این دلتنگی ها رو دارم... دلتنگی واسه آدمایه صاف و ساده که تنها غمشون درسشونه و اکثرا" کنسل کردن امتحان![نیشخند] آآآآآآخ یادش به خیر...[رویا]

آنا

آها..الان فکر کنم دیگه بشه واسه ما کامنت بذاری...