امشب یه چند قطره ای اشک ریختم ...

اشک ریختم شاید کمی سبک بشم .

رویایی که بر باد رفت و بهاری که نمی آید .

یکشنبه 6 . 2 . 94 حرفای آخرمون رو زدیم ولی ...

/ 3 نظر / 5 بازدید
منیر

نیگاش کن چه گریه میکنه این مرد ! افرین .. گریه خوبه . هم اشک هم نوشتنش ... هر دو خوبه . گریه کن و نفس تازه کن . به سختی اما خوب میگذره . ... افکار سنتی واقعن دست و پاگیرند . خودت هم هنوز خیلی بهشون با علاقه پابندی سانیار جان ... خب همه شونو نمیشه یکجا کنار گذاشت ... کنار گذاشتن شون دردها رو سبک تر میکنه ولی از بین نمی بره .

منیر

سانیار زندگی همونقدری جاریه که تو بهش راه عبور بدی . نذار دردها سد راهش بشه . این روزها با یک زندانی زمان شاه دوست شدم . پیرمردی هست درد کشیده . در زندان و در بیرون از آن . حرفهاش مث مرواریده ... دانه دانه و غلتان ... حتا از غربتش ... از شکنجه هاش ... از تنهایی هاش ... از جدایی از عشقش که میگه انگار داره مروارید رو رشته میکنه ... انگار میخواد یه گردنبند خوشگل از رنجهاش درست کنه ... یک نقاش پیر پر از احساسات و سرشار از رنج و به اندازه ی کافی پویا و سرزنده . به خودشم گفتم ... اینجا هم برای تو میگم که این همه حساسیت می تونست اونو توی زندان از پا دربیاره وقتی که برای اولین بار در هفده سالگی گرفته بودنش ... ولی خب گذاشت که رود رنج ازش بگذره ... سدّ نشد !

منیر

تو هم سدّ شنو سانیار . رنج همزاد انسانه . و خب بعضیا سهم بیشتری ازش دارند . نذار سهم تو از رنج تمام سهم تو از هستی بشه . گریه کن ... زلال و سبک ... و بگذار و بگذران [ماچ]