من و مهندس ح

دیشب تو اتاقم بودم که پیرمردی که چند ماهیه  با هم یه جورایی همکاریم اومد داخل و

گفت فردا کارم تموم میشه و از اینجا میرم ، بعدش گفت امشب بیا یه سر بزن به اتاقم.

منم گفتم چشم ، میام مهندس جون ، رفتم اتاقش یه چایی دم کرد و یه سیگار تعارف

کرد که گفتم دارم ، سیگار رو واسه خودش روشن کرد و منم پشت بندش یکی واسه

خودم روشن کردم ... ازم پرسید مثل سابق نیستی ؟؟؟ گفتم آره ... گفت چرا ؟؟؟ گفتم

این قسمت کی میخواد با ما راه بیاد ؟؟؟گفت همیشه باهات راه میاد ولی تو نمیدونی

... کلی واسم صحبت کرد آخرش گفت تو چشام نیگاه کن دوتا نصیحت دارم برات اولیش

اینه که به بچه هات یاد بدی دست پدبزرگ و مادربزرگشون رو همیشه ببوسن و دومیش

اینه که به بچه هات نون بدی گفتم یعنی چی نون بدم ؟؟؟ گفت هر نونی نون نیس باید

نون حلال به بچه هات بدی ... داد زد و گفت نون حلال خیلی حرمت داره پسر ...

گفتم مهندس سیلی بدی ( کشیده ) خوردم ...

گفت شاید همین سیلی باعث بشه که

یه زمانی غرق شادی بشی و اونوقت بری و همون دستایی رو که امروز بهت سیلی

زده رو ماچ کنی ...

یه چایی دیگه واسم ریخت تو استکان و گفت بخور جیگرت حال بیاد ...

چایی رو خوردیم و دوباره یه سیگار دیگه آتیش زدیم ، فضای اتاق رو دود سیگارامون پر

کرده بود و دوتایی کنار پنجره ی اتاقش زل زده بودیم به آسمان و ستاره هاش،  من اون

موقع یه جورایی دلم واسه مهندس تنگ شده بود که میخواد از پیشمون بره ...

بعد از چند دقیقه صورتش رو ماچ کردم و از اتاقش بیرون رفتم ...

/ 0 نظر / 6 بازدید